چند روز بعد از اینکه همسرخوبم یه انگشتر خیلی خوشگل از تهران برام کادو آورد
پرنیان:مامان اگه یه سئوال ازت بپرسم ناراحت نمی شی؟
من:نه عزیزم بپرس
پرنیان : اگه خدای نکرده، خدایی نکرده ، دور از جون شما مُردی ، طلاهات مال من میشه؟
من : آره ولی اگه تا اون موقع خواهر داشتی با خواهرت نصف میکنی
پرنیان :ولی بیشترش مال منه
من: چرا؟؟؟
پرنیان : چون من دختر بزرگتم پس بیشترش مال منه ولی اگر داداش داشتم چی؟
اون موقع یک سومش مال اون و بقیش هم مال تو
پرنیان با خنده گفت: تعارف نکن مامان همش وبده به اون
منم که خنده م گرفته بود و پرنیان داشت جمله رو برای بار دوم تکرار میکرد گفتم باشه همش و میدم بهش
پرنیان که انتظار همچین حرفی و از من نداشت گفت چراااا؟گفتم آخه اون پسره و کاکلللل زرییی
پرنیان که به شدت جا خورده بود سرش و پایین انداخت و گفت خوب منم چادر زریم
تب گرونی طلا رو دخترک ما هم اثر خودش و گذاشته و از حالا داره حساب طلاهای مامانشو در آینده میکنه
در حال عبور از خیابون بودیم که سردر مغازه ای نوشته شده بود الکتریکی برادرانِ ...(الکتریکی مالِ برادرِ خانم ...یکی از همکارام )که پرنیان گفت:اشتباه نوشتن باید مینوشتن الکتریکی برادرانِ خانم ...



یکروز که تو مدرسه ی پرنیان جشن برگزار شده بود دخترک گفت: مامان صدای خانممون و وقتی شما اداره بودی میشنیدی؟ 
من: نه عزیزم
پرنیان : شوخی میکنی شنیدی؟
من:نه مگه صدای من که چند روز پیش آزمون استخدامی داشتیم و گوینده بودم به شما که تو اتاقم (اداره) نشسته بودی و خیلی هم دوس داشتی صدامو بشنوی میرسید؟
پرنیان: آخه خانممون با آیفون (میکروفون) صحبت میکرد
که البته دخترکم تو مسابقه ای که تو همون روز تو مدرسه برگزارکرده بودن برنده شده بود و جایزه بهش یه کتاب داستان و گیره مو جایزه دادن
و اینهم کارنامه نیمسال اول چادر زری خونه مون


